
روزی جاسوسان پادشاه از هند خبر آوردند که هند دارای جادوی عجیبی به نام ساعت زمان است. پادشاه ایران تصمیم گرفت که برای دستیابی به این جادو به هند حمله کند. لشکری عظیم تدارک دید و آماده حمله به هند شد. داستان شاهزاده از اینجا شروع شد.
شاهزاده وارد قلعه ما ها را جه پادشاه هند شد و ساعت زمان را پیدا کرد اما مشکل اینجا بود که برای باز کردن ساعت زمان نیاز به شمشیر زمان نیز بود. شاهزاده با تلاش فراوان آن را پیدا کرد و وقتی که به وسیله شمشیر زمان ساعت زمان را باز کرد شن های زمان همه جا را فرا گرفت و همه افراد تبدیل به اهریمن های شنی شدند. شاهزاده با کمک دختر ماهاراجه توانست از این فاجعه جان سالم به در ببرد...














